تبليغاتX
من همینی ام که هستم...

سه عبارت سخت

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

 

سه تا عبارت که نمیشه به راحتی بیانشون کرد

 

  • دوستت دارم

 

  • متاسفم

 

  • به من کمک کن

 

 جایی نوشته بود این مشکل اکثر آدماست

حیف

+ ساعت 13:15 نوشته شده توسط انگشتای دست معصومه |

دست نوشته های داداش علی

سه شنبه پنجم خرداد 1388

 

میروی از نبودت شاد نیستم

از نبود بودنت شاد نیستم 

مانع رفتنت نمیشوم

 چون دیوار نیستم

میروی و رفتنت رنج عجیبیست

از نبودت در دلم غم عجیبیست

میروی جز انتظار کاری ندارم

جز رویای بودنت رویایی ندارم

 

                                              (همین چند دقیقه پیش)

 

+ ساعت 23:32 نوشته شده توسط انگشتای دست معصومه |

میخوام رگمو بزنم

سه شنبه پنجم خرداد 1388

دوست دارم که.....

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

 

 

 

پ.ن: این عکس به متن ربط نداره ولی خوشمله

+ ساعت 15:11 نوشته شده توسط انگشتای دست معصومه |

برنامه نویسم منم

سه شنبه پنجم خرداد 1388

این متن رو همین الان تو یه وبلاگ خوندم قبلا هم شنیده بودم ولی باز کلی خندیدم اخه منم قراره تا ۳ سال دیگه خیره سرم بشم یه برنامه نویس اونوقت شوهرم باید این متن رو بزاره تو وبلاگش بعد منم هی ناراحت میشم هی هم گریه میگنم

شوهر: سلام.من log in کردم.
زن: لباسي رو که صبح بهت گفتم خريدي؟
شوهر: bad command or file name
زن: ولي من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر: syntax error,Abort,Retry,Cancel
زن: خوب حقوقتو چيکار کردي؟
شوهر: File in Use,Read only,Try after some Time
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من...
شوهر: Sharing Violation,Access Denied
زن: مي دوني ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود!
شوهر: Data Type Mismatch
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستي.
شوهر: By Default
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم.

شوهر: Hard Disk Full 
زن: ببينم ميتوني بگي نقش من تو زندگي تو چيه؟
شوهر: UnKnown Virus Detected
زن: خب مادرم چي؟
شوهر: Unrecoverable Error
زن:و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داري يا کامپيوتر تو؟
شوهر: Too Many Parameters

زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation,It will be Closed
زن: خوب گوشاتو باز کن..من ديگه بر نميگردم!
شوهر: close all Programs and Logout for another User

زن: مي دوني صحبت کردن با تو فايده نداره من رفتم....
شوهر:Its now Safe to Turn off your Computer

 

+ ساعت 14:52 نوشته شده توسط انگشتای دست معصومه |

به نام خودت...

سه شنبه پنجم خرداد 1388

 بسم الله الرحمن الرحیم

+ ساعت 14:30 نوشته شده توسط انگشتای دست معصومه |